تبليغاتX
حرفهای خودمانی
 یادت بخیر
 

شش سال از آخرین لحظهای حضورت در کنارمان می گذرد...و من هیچ قادر نیستم برایت بگویم از لحظه لحظه  روزها یی که رفتنت هنوز برایمان تازه بود...از لحظه های ناباوری و انکار تا سکوت مرگبارو تلخ تسلیم..از لحظه های لغزش میان کفر و ایمان تا استواری قدم هایمان در گذار زمان..از لحظه های بغض و تنهایی تا دلخوشیهای کوچک و حضور گرم دوستان...

همه وهمه را بی حضورت در کنارمان و با بودنت در خاطرمان سپری کردیم ...رشد کردیم..و به باورهای تازه ای از مفهوم زندگی رسیدیم..

برای من از هر چیزی تلخ تر و در عین حال غرور آمیزتر ، دیدن لاله ات بود  که چگونه با اندوه سنگینی که شانه هایش را له می کرد در برابر نا ملایمات ِ پس از رفتنت ایستادگی کرد و تلخی این مبارزه را درعمق نگاهش دفن کرد و دوست ودشمن را در حریم تلخ نبودنت راه نداد..و این تلخی ،از او زنی ساخت که در عین شکنندگی های زنانه اش مقاوم و سرسخت است.

پس از تو و پس از گذار از خلاء نبودنت چه بسیار لحظاتی بود که یادت از خاطرمان محو شد..وچه بسیار لحظاتی که بی تو و بسان گذشته های دور خندیدیم و شاد بودیم....این گذار، قانون زندگیست ..قانونی که لاله ات را از اسارت تاریک لحظه های نبودنت بیرون کشید و افق روشن پیش رو را برایش عریان ساخت ..و این هرگز از ارزش تو نمی کاهد... همچنان در لحظه های گذشته اش هستی و همانجا می مانی همانگونه که بودی..مهربان،زیبا،قوی و دوست داشتنی...

یادت همیشه برایمان عزیز است

 

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389  |
 ابرای مهربون
 

امروز، 19 دیماه سال 1389. ساعت ،9.30 صبح .مکان، پشت میز کار روبه روی پنجره...

منظره روبه رو، بارش ریز و یکدست برف....احساس، شادی توام با سرما...بالاخره بعد از دو ماه آلودگی ، دود و دم ونگرانی از نباریدن ها و گرم شدنها و خشکسالیها...آسمون شهرمون بارید...و امروز همه بالای سرشون چتری بود و نفسشون ابرآلود...

ممنون ابرای مهربون...ممنون که هنوز هستین...ممنون که هنوز عشق بازی میکنید و باردار میشید و بارتون رو به موقع زمین میذارید...ممنون..

پ.ن: 20 سال پیش در چنین روزی مامان هم بارشو زمین گذاشت و نیلوفری قشنگ و دوست داشتنی بهمون هدیه کرد...نیلوفری که دیگه واسه خودش خانمی شده....ممنون مامان

 

 

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در یکشنبه نوزدهم دی 1389  |
 زمین خوردن
 

 

امروز طبق معمول هر روز صبح که مسیری رو تا محل کارم پیاده روی میکنم ، در حالیکه سلکشن مورد علاقه مو گوش می کردم راه می رفتم...غرق دنیای خودم بودم  . حسابی تو فکر....داشتم از عرض خیابون رد میشدم که پام  روی یخ زدگی کف خیابون لیز خورد اومدم با اون یکی پام تعادلم  رو حفظ کنم که اون یکی پام هم لیز خورد و اینبار به خودم فشار اوردم که با حرکت دستها و بالا تنه تعادل بدنم رو حفظ کنم و نخورم زمین...توی این ثانیه ها احساس می کردم همه چی رفته روی پاز..و من موندم یخ و کفشای لیز و تنازع برای زمین نخوردن....وقتی که بالاخره موفق شدم سر پا بایستم، همه چیز از روی پاز در اومد و وقتی اطرافم رو نگاه کردم  عابرای صبح گاهی رو دیدم که ایستادن و این تنازع سخت رو تماشا میکنن ....بعضی هاشون نگران بودن که مبادا وسط خیابون بیافتم در حالیکه ماشین ها در ترددن و در نتیجه یکی دو قدم به طرفم برداشته بودن که in case  اگه زمین خوردم به دادم برسن  بعضی هاشون هم در شرف خنده ای بودن که در نطفه خفه شد و یه خانومی هم بهم لبخند میزد که یعنی "آفرین....زمین نخوردی !" منم خوشحال که غرورم رو نجات داده بودم...

حالا  الان وسطای روزه وتقریبا همه ماهیچه های موجود در بدنم درد میکنن...خیلی بد ..و راه رفتن عادیم هم دچار مشکل شده...همکارام بهم مسکن پیشنهاد کردن...

می دونی..حالا که فکر میکنم میبینم ایکاش زمین خورده بودم....ای کاش اینقدر تقلا نمی کردم...اگه زمین می خوردم فقط باتکسم آسیب میدید یکی دونفر به کمکم می اومدن و عده ای هم می خندیدن و خوراک روزشون جور می شد...اون خانومه هم....خب، لبخند نمی زد...مگه چه اشکالی داشت؟ آیا حفظ غرور ارزش اینهمه درد رو داشت؟

ولی خب عوضش یه چیزایی رو یاد گرفتم......که  گاهی تلاش برای زمین نخوردن آسیب بدتری بهمون میزنه .. که همیشه وقتی زمین می خوریم آدمایی هستن که به کمکمون میان...و در مقابل آدمایی هم هستن که مسخره مون می کنن ..که نباید اگه تحسین کسی   رو از دست دادیم فکر کنیم غرورمون جریحه دار شده ..ودر نهایت اینکه

"گاهی زمین خوردن اونقدر ها هم درد نداره"

 

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در چهارشنبه هشتم دی 1389  |
 الودگی
اولش همش فکر می کردم کوه ها به خاطر آلودگی محو شدن....خیلی غصه می خوردم..

بعد فهمیدم که نه...این منم که توی این الودگی ها واسه کوه ها محو شدم......و دیگه غصه نخوردم...آدم محو که دهنی نداره که بتونه غصه رو بخوره.....

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در دوشنبه پانزدهم آذر 1389  |
 شمع و کیک و...تولدت مبارک

 

امروز تولدشه...و سالهاست که از یکی دو هفته مونده به امروز بد اخلاق و کسله...

شاید بخاطره اینه که دیگه خیلی وقته که حال و هوای خونش پره از شمع های روشن نیمه تمام و دود ودم عود آفرقایی آغشته به  بوی سیگار و دیگه به تعداد سالهای عمرش از اون شمع باریکا که زود هم آب میشن واسه روی کیکش نمیگیره و اگه هم کسی بگیره احتمالامیگه "این لوس بازیا چیه"... یا اینکه به جای خوندن آهنگ تولدت مبارک.. ترجیح میده  صدای موزیک لایت بیاد و توی آرامش همه چی برگذار شه...البته این چیزیه که به ذهن من میرسه و احتمالا موقع خوندن این نوشته یه پوزخند بزنه و بگه    "منای دیوونه! اخه کی بخاطر این مسائل دلش میگیره؟؟" ولی trust me..که میگیره!

امروز تولدشه ...و این چندمین سالیه که من نیستم که پیشش باشم...و همه چی از طریق کابل های تلفن انجام میشه....یه جورایی  it sucks...خیلی دلم لک زده واسه تولد های نابی که وقتی کم سن تر بودیم داشتیم ..همراه میشد با کیک های عالی مامان..و کلی تزئینات و بزن و برقص و کلی سورپرایز....واقعا که بزرگ شدن اصلا پخی نبود!!!!(عذر میخوام)

خلاصه که امروز تولدشه.....لاله رو میگم.. خواهر عزیز ودوست داشتنی و مهربون من..

لاله عزیز امشب توی خونم و توی تنهاییم برات یه شمع روشن می کنم و در حالیکه آرزو می کنم سال آینده برات سال امید و آرزوهات باشه اون شمع رو فوت می کنم و توی خیالم می بوسمت و برات آهنگ تولدت مبارک رو می خونم....شاید که از راه دور یه خورده دل گرفتت وا بشه...

 تولدت مبارک خواهری

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در دوشنبه هشتم آذر 1389  |
 یه دختری بود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که می خواست آدم مهمی بشه و خیلی کارا بکنه...بعد، این دختره رفت و رفتو رفت و جنگلهای انبوه و دریا های وسیع و بیابان های برهوت رو پشت سر گذاشت...تا ، عاقبت رسید به جایی که یهو خسته شد.....بعد، تصمیم گرفت یکم بمونه و استراحت کنه...و موند و استراحت کرد....و بازم موند و استراحت کرد....بعد انقدر استراحت کرد که از استراحت خسته شد و فکر کرد حالا دیگه باید راه بیافته ...ولی هر چی فکر کرد یادش نیومد کجا داشته میرفته...و اصلا چطور انقدر راهو اومده و چطور بقیه شو باید بره....خلاصه...جونم براتون بگه که اون دختر که می خواست آدم مهمی بشه و خیلی کارا بکنه ، آدم مهمی نشد و جز راه پیمایی خیلی زیاد هیچ کار مهم دیگه ای تو زندگیش نکرد.

قصه ما بسر رسید ولی دختره به خونش نرسید...

بالا و پایین رو کار ندارم ..ولی قصه ما راست بود

پ.ن: اون دختره هنوزم داره استراحت میکنه....

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389  |
 سوپ شیر
وقتی یه عالمه هوس سوپ شیرت  شده و بیشتر از یه هوا از اون یه  عالم اولیه٬ براش زحمت کشیدی و شیر پر چرب طرشت توش خالی کردی و پر فلفلش کردی و جو و قارچ هم توش ریختی و یه عالم ادویه های جورواجور که اسمشونو نمی دونی و فقط همینجوری خوشت میاد ازشون بهش اضافه کردی و دست آخر هم قُلقُلشو شاهد بودی و ضعف کردی براش....یادت باشه یه هو هوس نکنی حتی یه قطره آبلیمو توش بچکونیا!!!     چون در کمال ناباوریت حادثه ای جلو چشات اتفاق می افته که تو اصطلاح اهل آشپزا بهش میگن....می بُررررررررررره.......

می دونم ۹۹ درصد آدما این حقیقت رو می دونن...ولی اینو نوشتم واسه اون یه درصد و شاید کمتری که مثه من این موضوع رو نمی دونن....واسه اینکه  نخوان مثه من زمانی که واسه چند تا گشنه تشنه که از سفر رسیدن و بهشون مژده سوپ شیر داده شده ٬ اساسا"گند" بزنن....همین!

پ.ن: من اصلا عصبی نیستم الان!!

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389  |
 امروز

امروز روز خاصیه..

هوا یه کمکی سرد شده ولی من هنوز از زیر مانتوم یه تاپ نازک پوشیدم و در نتیجه الان که شیر مو  سرد خوردم حسابی لرزکردم

دارم یه کتابی میخونم که حس یه جای گرم توی زمستون سرد رو داره. پشت چشمام شروع کرده به سوزش..جدیدا موقع خوندن چیزی اینجوری میشم و در نتیجه مجبور میشم چند ثانیه ای چشمو ببندم و انگشتمو پشت پلکم فشار بدم...نمی فهمم چرا اینجوریه؟!

بعضی روزا مثل امروز که زود پا میشیم و زود از خونه می زنیم بیرون و در نتیجه امین وقت داره که منو تا دم در شرکت برسونه،من  زودتر از همه میرسم و خوبیش اینه که منم که چراغا رو روشن میکنم و کرکره پنجره رو باز میکنم ..بعد فارغ از زنگ همه تلفونا که هنوز خوابن یا تو راه،میشینم طلوع یواش یواش خورشیدو نگاه میکنم بعد که چشام سنگین شد یه ده دقیقه ای سرمو میزارم روی میز و میرم تو خلسه...تا اولین در باز شه و اولین همکار بیاد و اولین تلفون زنگ بخوره...

آره امروز روز خاصیه...ولی نه به خاطرسرد شدن هوا یا کتاب گرمی که تو دستمه یا طلوعی که شاهدش بودم..بلکه به خاطر یک پدیده بزرگتر و اونم اینه که امروز روزیه که دقیقا 182 روز از ابتدای سال 89 گذشته و دقیقا هم 182 روز به پایانش باقی مونده...حس جالبی داره نه؟امروز ما تو نقطه مرکزیه سال قرار داریم ..اونجائیکه سال از وسط دو نیم میشه...حالا باید بپریم روی اون یکی نیمه که هم سرده وبارون و برف داره هم بخار سوپ و اش و چای و البته شیر داغ داره..مواظب باشین حتما دست اونائی رو که دوسشون دارین بگیرین و با هم بپرین او ور وگرنه ممکنه یکی جا بمونه اینور و شما هی غصه بخورین....موفق باشین...اونور میبینمتون.

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389  |
 بعد از تو..
بعد از تو دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست....حتی رنگ شفاف چای بعد از ظهر تابستان روی تراس حیاط...حتی بوی آجرهای قرمز خیس خورده و طنازی درخت انار تزئینی.... بعد از تو دیگر هرگز حافظ نخواندم....دیگر شعری نگفتم...و افسوس که شعرهای تو را هر کجای خانه گشتم، پیدا نکردم.. آخرین شعری که گفته بودی..فقط برای من تکرارش کردی...نیمش را به خاطر دارم...افسوس...    به تو فکر میکنم..مدام .. تا شاید در رویاهایم بیایی و هر چه فکر میکنم تو همانقدر از من دور می شوی...می خواهی فراموش کنم؟..هرگز.. هر قدر زمان می گذرد بیشتر برایم زنده میشوی ..بیشتر حسرت نبودنت را می خورم...و چشمان زلال آبی رنگت...همیشه فکر میکردم روزی در آن غرق خواهم شد................بالاخره شدم. زمانی که دیگر نگاهم به تصویر تو بی پاسخ ماند.... ای کاش جاودان می ماندی و هرگز نمی رفتی و زندگی من رنگش را از دست نمی داد.. چشمانم را می بندم به امید دیدارت در رویا ..اگر آمدی به یاد بسپار که آخرین شعرت را برایم دوباره تکرار کنی.. 

..................................................

برای پدر بزرگ عزیزم ..به مناسبت پنجمین سالگرد بی او بودن


|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389  |
 حباب
هی....وقتی مطمئنی که گوی سعادت کف دستته...صبر کن٬ هیجان زده نشو...

خوب نگاش کن..شاید فقط حبابی از رویاهاته که یهو جلوی چشات میترکه

|+| نوشته شده توسط منا مسعودی در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389  |
 
 
بالا