امروز طبق معمول هر روز صبح که مسیری رو تا محل کارم پیاده روی میکنم ، در حالیکه سلکشن مورد علاقه مو گوش می کردم راه می رفتم...غرق دنیای خودم بودم . حسابی تو فکر....داشتم از عرض خیابون رد میشدم که پام روی یخ زدگی کف خیابون لیز خورد اومدم با اون یکی پام تعادلم رو حفظ کنم که اون یکی پام هم لیز خورد و اینبار به خودم فشار اوردم که با حرکت دستها و بالا تنه تعادل بدنم رو حفظ کنم و نخورم زمین...توی این ثانیه ها احساس می کردم همه چی رفته روی پاز..و من موندم یخ و کفشای لیز و تنازع برای زمین نخوردن....وقتی که بالاخره موفق شدم سر پا بایستم، همه چیز از روی پاز در اومد و وقتی اطرافم رو نگاه کردم عابرای صبح گاهی رو دیدم که ایستادن و این تنازع سخت رو تماشا میکنن ....بعضی هاشون نگران بودن که مبادا وسط خیابون بیافتم در حالیکه ماشین ها در ترددن و در نتیجه یکی دو قدم به طرفم برداشته بودن که in case اگه زمین خوردم به دادم برسن بعضی هاشون هم در شرف خنده ای بودن که در نطفه خفه شد و یه خانومی هم بهم لبخند میزد که یعنی "آفرین....زمین نخوردی !" منم خوشحال که غرورم رو نجات داده بودم...
حالا الان وسطای روزه وتقریبا همه ماهیچه های موجود در بدنم درد میکنن...خیلی بد ..و راه رفتن عادیم هم دچار مشکل شده...همکارام بهم مسکن پیشنهاد کردن...
می دونی..حالا که فکر میکنم میبینم ایکاش زمین خورده بودم....ای کاش اینقدر تقلا نمی کردم...اگه زمین می خوردم فقط باتکسم آسیب میدید یکی دونفر به کمکم می اومدن و عده ای هم می خندیدن و خوراک روزشون جور می شد...اون خانومه هم....خب، لبخند نمی زد...مگه چه اشکالی داشت؟ آیا حفظ غرور ارزش اینهمه درد رو داشت؟
ولی خب عوضش یه چیزایی رو یاد گرفتم......که گاهی تلاش برای زمین نخوردن آسیب بدتری بهمون میزنه .. که همیشه وقتی زمین می خوریم آدمایی هستن که به کمکمون میان...و در مقابل آدمایی هم هستن که مسخره مون می کنن ..که نباید اگه تحسین کسی رو از دست دادیم فکر کنیم غرورمون جریحه دار شده ..ودر نهایت اینکه
"گاهی زمین خوردن اونقدر ها هم درد نداره"
|
+| نوشته شده توسط
منا مسعودی در چهارشنبه هشتم دی 1389
|